فراسوی زمان

.

.

داشتم می آمدم. یک پسر بچه داشت می دوید و همزمان یک چیزی با خودش می گفت و می خندید. و این شادی اش هم  بسی مسری بود حداقل برای من . از کنارم که رد شد برگشتم نگاهش کردم و با خودم فکر کردم چرا هیچ آدم بزرگی بهش نمی گوید دیوانه! هم میدود هم حرف می زند هم می خندد… چرا با منطق هیچ کس ناسازگار نیست!

نه آدم بزرگ ها واقعن بزرگ شده اند الحمدالله این یکی را می فهمند بچه، بچه است، باید بچگی کند. باید بخندد. باید هرچی تو دلش هست بدون فکر و ملاحظه و تامل به زبان بیاورد. باید لجبازی کند. باید بیافتد. باید گریه کند. باید منتظر باشد آدم بزرگ ها بیایند بلندش کنند نازش بکشند و بهش بگویند عیبی ندارد بزرگ می شوی یادت می رود. تا بزرگ شود و بشود یکی مثل خودشان که بفهمد پیش آدم بزرگ ها نباید بدوَد. نباید با خودش حرف بزند. نباید به خیالات خودش بخندد. نباید شادی کند. نباید وقتی افتاد گریه کند. نباید منتظر کسی باشد که بیاید بلندش کند نازش بکشد.

فکر کن اگر همه بچه بودن چی می شد. کی قرار بود غذا بپزد، خانه بسازد یا لباس بدوزد یا … حداقل باید یکی به اندازه همه آدم بزرگ ها بود که مواظب این بچه ها باشد. آنقدر بزرگ که وقتی افتادند بتواند همشان را بغل کند. میلیون ها دست داشته باشد تا نوازششان کند و میلیون ها چشم برای اینکه مواظبشان باشد.

حتا تصورش هم توی این دنیای غیرممکن ها می خنداندت … نمی خندی آدم بزرگ!؟

حالا چه میشد بچه ها آنقدر بزرگ بودن که میتوانستن خودشان غذا بپزند. خانه بسازند و لباس بدوزند، برای خودشان یا برای دیگران . و آنقدر بچه بودن که می خندیدند بدون آنکه کسی بهشان بگوید دیوانه. شاد بودند بدون آنکه کسی متهمشان کند حرمت روزهای عزا را شکسته اند یا خلاف سنت و باورها و عرف اجتماعشان رفتار کرده اند. آبی بودن یا سبز یا قرمز یا نارنجی بدون آنکه این یکرنگی بهشان آسیب برساند. یا وقتی دعوای شان شد و با همان سرعتی که باهم قهر کردن دوباره آشتی می کردند. یا اگر خواستی واقع بین تر باشی سلاحشان برای دفاع یا ارضا شدن آن غریزه ی انکار ناپذیر، سیلی بود یا لگد و یا شاید نیشگون و گاز (!) نه بمب های متمدنانه میکروبی، شیمیایی یا اتمی …

میخندی آدم بزرگ !؟ خوب بودن چطور می تواند غیرممکن باشد که بخنداندت !؟

.

فراسوی زمان

.

ما اهمیت می دهیم …

به ترک روی دیوار.

 به » قهوه ای آسمانی » که زمانی آبی اش می خواندیم.

به آب، آن وقت ها که زلال بود یادمان دادند هیچ مزه ای ندارد.

به درخت که تنه اش کتیبه ی تاریخ نگاری شد یا سرنگون از درخت بودن.

به پروانه که در حسرت باغچه های پرگل میان آسمان خراش ها گم شد.

به کتاب که بهایش گران تر از نادانی ست.

به مدرسه که سنگری در برابر دانایی ست.

به عهد رفاقت که با آنچه که می بخشی بستند نه با آنچه که هستی.

به رسم صداقت که در میدان رقابت به دستان حسادت از پای درآمد.

… ما اهمیت می دهیم …

به اندوه هرآنکس که وقتی رنج کشید آشنا بود

و به شادی هرآنکس که وقتی خندید غریبی رهگذر

ما اهمیت دادیم …

نه پس از تکرار پناهی،

یا بعد فهمیدن سهراب،

یا پس از آنکه شهیار راه نشان داد.

ما اهمیت دادیم،

وقتی حتا کسی برای آن آبی روشن دلتنگ نشد.

وقتی مزه ی بی مزگی آب یادش رفت،

و برای آن درخت دل نسوزاند،

و یا وقتی روی گلدان خانه پروانه ندید، غم به دلش راه نداد.

ما اهمیت دادیم …

وقتی عهد رفاقت به تنگدستی مان شکست

و رسم صداقت به وفاداری مان فراموش شد

ما اهمیت دادیم،

و به هنگام رنج یا به وقت شادی

ما … همیشه، آشنا ماندیم.

.

شهریور 90

.

فراسوی زمان

.

- دلم واسه میخ ها می سوزه؟

- کدوم یکی؟

- گفتم میخ ها، یعنی همشون؟

- آخه میخ داریم تا میخ .

- هووم … خب … میخ هایی مثل میخ کابینت که توش پر از بشقاب و کاسه ی چینی ِ.

- اون که میخ نیست !

- کارش مثل میخه .

- حالا چرا واسه این نوع میخ ها دلت می سوزه؟

- خب آخه مجبورن همیشه اون بار سنگین رو نگه دارن و اگه یه ذره سست بشن همه اون ظرفها می افتن می شکنن، انگار مسئولیت همه اونا به دوش این میخ هاست … بعضی وقتا احساس میکنم دارن ناله میکنن.

- مثل سپهری که صدای جیغ شاخه های له شده رو میشنید.

- کدوم سپهری

- سهراب دیگه !

- آها ! … چی … مسخره میکنی؟!

- فکرنکنم! … حالا چی شد یاد میخ ها افتادی.

- داشتم به آدم هایی فکرمیکردم که کلی مسئولیت و وظیفه به دوش دارن و نمیتونن ازش فرار کنن.

- هووم … میدونی چرا میخا میخ شدن ؟!

- لابد واسه اینکه بکوبن به دیوار و چیز میزها رو بهشون آویزون کنن

- آفرین … و در واقع ماهیتشون همینه.

- یعنی چی؟

- یعنی میخ رو درست کردن که میخ باشه.

- و لابد آدم رو هم آفریدن که …

- آدم باشه… آدمی که هیچ کدوم از اینا رو احساس نکنه آدم نیست.

- لابد میخه !

- دقیقا

- من جدی هستم.

- من شوخی نمیکنم … اگه چیزی احساس نکنی چه فرقی با میخ و پرچ و پیچ داری ؟!

- » ناله می کنم پس هستم » !

- اهووم … ولی صبر کن ببینم … منو مسخره میکنی یا دکارت رو؟

- دکارت کیه ؟!

- دکارت رو نمی شناسی؟

- نه

- … !

.

.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.