فراسوی زمان
.
کوچولویی که خودش را گم کرده بود
.
وقتی کوچولوی ما رفت به سرزمینی که نمی دونیم کجاست و اون همه گل و درخت قشنگ دید که حتی با وجود اون همه کتابی که درباره گل ها و درخت ها خونده بود نمیدونست چه گل یا درختی هستن و وقتی رودهای باریک پر پیچ و خم زیرشون، و پروانه ها و پرنده ها و زنبور های عسل بالا سرشون رو دید. چنان شاد و هیجان زده شد که با صدای بلند گفت:
- واووو چه سرزمین قشنگی !
- هیچم قشنگ نیست
کوچولوی ما چنان از شنیدن صدای بی صاحب ترسید که چند قدمی عقب پرید ولی بیچاره خبر نداشت پاش رو دقیقن گذاشته روی ساقه گلی که همچو حرفی زده بود.
- آی آی، پات رو بکش له شدم
- اوه …
- حواست کجاست ؟
- بِ … ببخشید
- چرا نیگا نمی کنی پات رو کجا می ذاری ؟
- ببخشید
- نمی گی ساقه به این ظریفی می شکنه ؟
- ببخشید
- آدم اینقدر سر به هوا می شه ؟
- ببخشید
- واقعا شرم آوره !
- ببخشید
- اینقدر نگو ببخشید
- باشه ببخشید
کوچولوی ما که ابروی بالا رفته گل رو دید، شرمنده سرش رو انداخت پایین. چند لحظه بعد بالاخره گل هم ابروش رو آورد پایین و پرسید:
- اینجا چیکار میکنی ؟
- دنبال يه چيزي می گردم
- دنبال چی می گردی ؟
- خودم
- مگه گم شدی
- فکرکنم
- می گردی خودت رو پیدا کنی ؟
- نه راهم رو
- بالاخره خودت رو گم کردی یا راهت رو ؟
- هر دو …
- یعنی چی ؟
- یعنی راهی رو که به خودم می رسه گم کردم
- خب یعنی چی؟
- اِ خب یعنی گم شدم
- نمیتونی از اول همینو بگی
- همین رو گفتم
- نخیر گفتی خودت رو گم کردی، دنبال راهت می گردی !
- چه فرقی میکنه
- خیلی هم فرق داره
- باشه ببخشید … اوه نه … یعنی متاسفم
گل برای اولین بار خندید و باعث شد کوچولوی ما ذوق زده بگه:
- خندیدی !
- کی ؟!
- تو !
- من ؟!
- آره تو !
- کو بخندم ؟!
- هنوزم رو لبت
گل اخم کرد و گفت:
- غیر ممکنه !
- قبلا نبود
- ببین کوچولو من نخندیدم و نمیتونم بخندم
- ولی خندیدی !
- ما اینجا نمی خندیم
- چرا ؟
- دلیلی نداره
- دليل نداره !؟
- نه هیچی مگه خنده داره ؟
- اینجا پر از همه چیه !
- کو ؟
- نمی بینی ؟!
- نه
- آفتاب رو نمی بینی ؟
- خب ؟!
- یعنی آفتاب به این قشنگی شادت نمیکنه ؟
- به خاطر آفتاب باید بخندم ؟
- به خاطر اینکه اینجا تاریک نیست
- تاریک باشه مگه چی می شه !
- تا حالا بود ؟
- نه
- پس نمیدونی تاریکی چه جوریه ؟
- نه !
- چشمت جایی رو نبینه ناراحت نمی شی ؟
- شاید
- خوشحال نیستی الان همه چی رو می بینی ؟
- نمیدونم
- آب رو چی ؟
- آب باید بخندونه ؟!
- وقت آب بازی شاد نیستی ؟!
گل با بی حوصلگی جواب داد:
- من با آب بازی نمی کنم !
- تا حالا خشک شده ؟
- چی ؟
- اين جوي کوچولو زیر ساقه هات ؟
- نه
- میدونی خشک بشه چی می شه ؟
- آرررره، ولی هیچ وقت نمی شه
- شاید یه روزی بشه !
- غیر ممکنه !
- هیچی غیر ممکن نیست !
- خب كه چي !
- مهم نیست نتونی آب بخوری یا نه ؟!
- از یه جایی بالاخره میاد
- از کجا ؟
- از … از آسمون
- نیاد چی ؟
- اگه قرار زنده باشم میاد، اگرم نیاد یعنی وقتش رسیده
- وقت چی ؟!
- وقت مردن
- ولی بعضی وقتها وقتش نرسیده و آب هم نیست
- الان که هست
- خب خوشحال نیستی هست ؟!
- نمیدونم …
- این همه پرنده و پروانه قشنگ چی ؟!
- اوه دست بردار برا یه مشت مزاحم دیگه نخواه شاد باشیم !
- تنهایی دلت نمی گیره
- من تنها نیستیم … دور و بر منو ببین پر از گل و درخت
- ولی اونها نمی خوان به تو نزدیک بشن و حرفات رو گوش بدن
- چرا نمی خوان ؟!
- برای اینکه حوصله ندارن حرفای یکی مثل خودشون رو گوش بدن …
- خب ؟
- خوشحال نیستی این همه دوست داری که ميان پيشت و حرفات رو گوش میدن ؟
گل ساکت ماند و کوچولوی ما با حسرت نگاهي به اطراف خودش انداخت و چشماش رو بست تا توی سرزمین دیگه ای به دنبال خودش و راهش بگرده !
* * * *
کوچولوی ما وقتی چشماش رو باز کرد، هیچی ندید یه لحظه فکر کرد شاید که هنوز بازشون نکرده، دستش رو به چشماش کشید دید نه بازه بازه، قلبش یهو شروع کرد به تاپ تاپ زدن.
- وای کور شدم !
- نه کور نشدی !
کوچولوی ما ترسید ولی حواسش بود مثل قبل از جاش نپره و بدتر عقب عقب نره، هر چند تو اون تاریکی اصلا مطمئن نبود عقب و جلویی باشه، پس سر جاش موند و تته پته کنان گفت:
- کی … تو … تو کی هستی ؟
- دستت رو بیار پایین
- چی ؟
- من این پایین کنار پاتم، دستت رو بیار پایین ؟
کوچولوی ما از جاش تکون نخورد، صدا گفت:
- نترس من گاز نمی گیرم
…
- آخ
- چی شد ؟
- ولی نیش می زنی
- من که نیش ندارم
- پس این چی بود رفت تو انگشتم
- آ … ببخشید، حتما یکی از شاخه های خشک شدم بود
- تو هم گیاهی ؟
- من گل هستم
- نمیتونم ببینمت
- کمی صبر کنی آفتاب میاد
- باشه
- اینجا چیکار میکنی ؟
کوچولوی ما از ترس اینکه این گل هم کم حوصله باشه، خیلی خلاصه گفت:
- گم شدم
- اوه چه بد … میتونم کمکت کنم ؟
- امیدوارم
گل با شادی لبخندی زد که کوچولوی ما ندید.
- تنهایی ؟
- بعضی وقتها که آفتاب در میاد پروانه ها پیداشون می شه
- آفتاب کی میاد؟
- هر وقت دلش خواست
- کی دلش می خواد ؟
- هیچ وقت نتونستم بفهمم
- از تاریکی نمی ترسی
- وقتي مي ترسم با صدای بلند می خونم
- چی می خونی ؟
- ترانه هایی که بهم یاد داده
- کی ؟!
- همونی که منو اینجا کاشت، بهم گفت وقتي تنهام و مي ترسم براي خودم بخونم
- کی تو رو اینجا کاشت ؟
- ندیدمش ! همیشه وقتی تاریک بود اومد
- فكر مي كني الان اينجاست ؟!
- مطمئن نیستم
- چرا ؟
- این اواخر طوری میاد و میره که متوجه نمی شم
- پس از کجا می فهمی اومده ؟
- بعد رفتنش صدای آب رو می شنوم
- مگه اینجا آب نیست ؟
- نه سخته آب رو به این طرف آورد
- واقعن ؟
- آره، من بالای تپه هستم
- اوه پس بدون آب چیکار میکنی ؟!
- بارون می باره
- کی ؟
- بهار
- فقط همین ؟
گل جوابی نداد و کوچولوی ما شرمنده از سوالش با دستپاچگی گفت:
- می … می دونی بوی خیلی خوبی داری ؟
- جدی ؟
- آره
- مرسی
گل سرخ شده بود، ولی کوچولوی ما باز ندید.
- می خوای ببرمت جای دیگه ؟
- نمی تونی
- چرا نمی تونم ؟!
- فقط اونی که کاشته میتونه
- خب اون کجاست، برم دنبالش ؟!
- نمی دونم
- اگه مي تونه هر كاري بكنه چرا اينجا یه چشمه درست نكرد … پاي ساقه هات ؟!
- قولش رو بهم داده !
- کی عمل میکنه ؟
- وقتی یه گل خوب و قشنگ شدم.
- ولی تو برای خوب و قشنگ شدن به آب احتیاج داری!
گل ساکت موند و لحظه اي بعد گلبرگش میزبان شبنمی شد که به نظر می رسید خودش و راهش رو پیدا کرده بود.
.
پاییز1387
.