فراسوی زمان
.
.
دلم تنگ شده برای باغی که دیگر نیست. برای آن جاده خاکی که بوته های گل محمدی همچون پرچینی از درختان میوه ی آن سو جدایش کرده بود، برای آن شامگاهی که برای چیدن آن گلها می رفتیم، و برای دستان کوچکم که به سوی آن بوته های پرخار ولی خوشبو و زیبا دراز می شد و تلاش می کرد نزدیک ترین گل را با کمترین دفاع و خونریزی از روی آن شاخه های ظریف نامهربان جدا کند و گاه شکست خورده سوزش آن خراش ها را تا فردا تاب می آورد.
اوایل خرداد بود که در ایوان خانه جلوی سبدهای بزرگ می نشستیم و گلها را پرپر می کردیم تا مادرم از گلبرگ های آن مربای گل قند آفتابی درست کند! حشرات کوچک و بی آزاری به اندازه کفش دوزک که هرگز جای دیگری ندیده بودمشان و به نظر می رسید فقط درون این گل خاص قادر به زیستن هستن! با رژه های سردرگم دست هایمان را قلقلک می دادند وتلاشمان برای ساختن تاج گل از آنجا که با ساقه های کوتاه چیده بودیم بی نتیجه می ماند، و ناچار می شدیم به نشاندن شان میان موها بسنده کنیم.
امروز از آن باغ هیچ نمانده جز زمینی بایر، آبش خشک شده و قرار است کارخانه ی نمی دانم چه آنجا احداث کنند. انگار که هرگز وجود نداشت. انگار که سارومان از آنجا گذشته …
و میدانم بارها و بارها گفته ام، که آن روزها هرگز کامل نبود و با این حال سادگی اش بر پیچ و تاب، ناامیدی اش بر یأس، و هراسش بر ترسهای امروزم همواره برتری داشت!
.
.
