فراسوی زمان

.

.

داشتم می آمدم. یک پسر بچه داشت می دوید و همزمان یک چیزی با خودش می گفت و می خندید. و این شادی اش هم  بسی مسری بود حداقل برای من . از کنارم که رد شد برگشتم نگاهش کردم و با خودم فکر کردم چرا هیچ آدم بزرگی بهش نمی گوید دیوانه! هم میدود هم حرف می زند هم می خندد… چرا با منطق هیچ کس ناسازگار نیست!

نه آدم بزرگ ها واقعن بزرگ شده اند الحمدالله این یکی را می فهمند بچه، بچه است، باید بچگی کند. باید بخندد. باید هرچی تو دلش هست بدون فکر و ملاحظه و تامل به زبان بیاورد. باید لجبازی کند. باید بیافتد. باید گریه کند. باید منتظر باشد آدم بزرگ ها بیایند بلندش کنند نازش بکشند و بهش بگویند عیبی ندارد بزرگ می شوی یادت می رود. تا بزرگ شود و بشود یکی مثل خودشان که بفهمد پیش آدم بزرگ ها نباید بدوَد. نباید با خودش حرف بزند. نباید به خیالات خودش بخندد. نباید شادی کند. نباید وقتی افتاد گریه کند. نباید منتظر کسی باشد که بیاید بلندش کند نازش بکشد.

فکر کن اگر همه بچه بودن چی می شد. کی قرار بود غذا بپزد، خانه بسازد یا لباس بدوزد یا … حداقل باید یکی به اندازه همه آدم بزرگ ها بود که مواظب این بچه ها باشد. آنقدر بزرگ که وقتی افتادند بتواند همشان را بغل کند. میلیون ها دست داشته باشد تا نوازششان کند و میلیون ها چشم برای اینکه مواظبشان باشد.

حتا تصورش هم توی این دنیای غیرممکن ها می خنداندت … نمی خندی آدم بزرگ!؟

حالا چه میشد بچه ها آنقدر بزرگ بودن که میتوانستن خودشان غذا بپزند. خانه بسازند و لباس بدوزند، برای خودشان یا برای دیگران . و آنقدر بچه بودن که می خندیدند بدون آنکه کسی بهشان بگوید دیوانه. شاد بودند بدون آنکه کسی متهمشان کند حرمت روزهای عزا را شکسته اند یا خلاف سنت و باورها و عرف اجتماعشان رفتار کرده اند. آبی بودن یا سبز یا قرمز یا نارنجی بدون آنکه این یکرنگی بهشان آسیب برساند. یا وقتی دعوای شان شد و با همان سرعتی که باهم قهر کردن دوباره آشتی می کردند. یا اگر خواستی واقع بین تر باشی سلاحشان برای دفاع یا ارضا شدن آن غریزه ی انکار ناپذیر، سیلی بود یا لگد و یا شاید نیشگون و گاز (!) نه بمب های متمدنانه میکروبی، شیمیایی یا اتمی …

میخندی آدم بزرگ !؟ خوب بودن چطور می تواند غیرممکن باشد که بخنداندت !؟

.

فراسوی زمان

.

ما اهمیت می دهیم …

به ترک روی دیوار.

 به ” قهوه ای آسمانی ” که زمانی آبی اش می خواندیم.

به آب، آن وقت ها که زلال بود یادمان دادند هیچ مزه ای ندارد.

به درخت که تنه اش کتیبه ی تاریخ نگاری شد یا سرنگون از درخت بودن.

به پروانه که در حسرت باغچه های پرگل میان آسمان خراش ها گم شد.

به کتاب که بهایش گران تر از نادانی ست.

به مدرسه که سنگری در برابر دانایی ست.

به عهد رفاقت که با آنچه که می بخشی بستند نه با آنچه که هستی.

به رسم صداقت که در میدان رقابت به دستان حسادت از پای درآمد.

… ما اهمیت می دهیم …

به اندوه هرآنکس که وقتی رنج کشید آشنا بود

و به شادی هرآنکس که وقتی خندید غریبی رهگذر

ما اهمیت دادیم …

نه پس از تکرار پناهی،

یا بعد فهمیدن سهراب،

یا پس از آنکه شهیار راه نشان داد.

ما اهمیت دادیم،

وقتی حتا کسی برای آن آبی روشن دلتنگ نشد.

وقتی مزه ی بی مزگی آب یادش رفت،

و برای آن درخت دل نسوزاند،

و یا وقتی روی گلدان خانه پروانه ندید، غم به دلش راه نداد.

ما اهمیت دادیم …

وقتی عهد رفاقت به تنگدستی مان شکست

و رسم صداقت به وفاداری مان فراموش شد

ما اهمیت دادیم،

و به هنگام رنج یا به وقت شادی

ما … همیشه، آشنا ماندیم.

.

شهریور 90

.

فراسوی زمان

.

- دلم واسه میخ ها می سوزه؟

- کدوم یکی؟

- گفتم میخ ها، یعنی همشون؟

- آخه میخ داریم تا میخ .

- هووم … خب … میخ هایی مثل میخ کابینت که توش پر از بشقاب و کاسه ی چینی ِ.

- اون که میخ نیست !

- کارش مثل میخه .

- حالا چرا واسه این نوع میخ ها دلت می سوزه؟

- خب آخه مجبورن همیشه اون بار سنگین رو نگه دارن و اگه یه ذره سست بشن همه اون ظرفها می افتن می شکنن، انگار مسئولیت همه اونا به دوش این میخ هاست … بعضی وقتا احساس میکنم دارن ناله میکنن.

- مثل سپهری که صدای جیغ شاخه های له شده رو میشنید.

- کدوم سپهری

- سهراب دیگه !

- آها ! … چی … مسخره میکنی؟!

- فکرنکنم! … حالا چی شد یاد میخ ها افتادی.

- داشتم به آدم هایی فکرمیکردم که کلی مسئولیت و وظیفه به دوش دارن و نمیتونن ازش فرار کنن.

- هووم … میدونی چرا میخا میخ شدن ؟!

- لابد واسه اینکه بکوبن به دیوار و چیز میزها رو بهشون آویزون کنن

- آفرین … و در واقع ماهیتشون همینه.

- یعنی چی؟

- یعنی میخ رو درست کردن که میخ باشه.

- و لابد آدم رو هم آفریدن که …

- آدم باشه… آدمی که هیچ کدوم از اینا رو احساس نکنه آدم نیست.

- لابد میخه !

- دقیقا

- من جدی هستم.

- من شوخی نمیکنم … اگه چیزی احساس نکنی چه فرقی با میخ و پرچ و پیچ داری ؟!

- ” ناله می کنم پس هستم ” !

- اهووم … ولی صبر کن ببینم … منو مسخره میکنی یا دکارت رو؟

- دکارت کیه ؟!

- دکارت رو نمی شناسی؟

- نه

- … !

.

.

فراسوی زمان

.

کوچولویی که خودش را گم کرده بود

.

وقتی کوچولوی ما رفت به سرزمینی که نمی دونیم کجاست و اون همه گل و درخت قشنگ دید که حتی با وجود اون همه کتابی که درباره گل ها و درخت ها خونده بود نمیدونست چه گل یا درختی هستن و وقتی رودهای باریک پر پیچ و خم زیرشون، و پروانه ها و پرنده ها و زنبور های عسل بالا سرشون رو دید. چنان شاد و هیجان زده شد که با صدای بلند گفت:

 - واووو چه سرزمین قشنگی !

-  هیچم قشنگ نیست

کوچولوی ما چنان از شنیدن صدای بی صاحب ترسید که چند قدمی عقب پرید ولی بیچاره خبر نداشت پاش رو دقیقن گذاشته روی ساقه گلی که همچو حرفی زده بود.

- آی آی، پات رو بکش له شدم

 - اوه

-  حواست کجاست ؟

 - بِ … ببخشید

-  چرا نیگا نمی کنی پات رو کجا می ذاری ؟

 - ببخشید

-  نمی گی ساقه به این ظریفی می شکنه ؟

 - ببخشید

 - آدم اینقدر سر به هوا می شه ؟

 - ببخشید

 - واقعا شرم آوره !

 - ببخشید

 - اینقدر نگو ببخشید

 - باشه ببخشید

کوچولوی ما که ابروی بالا رفته گل رو دید، شرمنده سرش رو انداخت پایین. چند لحظه بعد بالاخره گل هم ابروش رو آورد پایین و پرسید:

 - اینجا چیکار میکنی ؟

 - دنبال يه چيزي می گردم

 - دنبال چی می گردی ؟

 - خودم

-  مگه گم شدی

-  فکرکنم

-  می گردی خودت رو پیدا کنی ؟

 - نه راهم رو

-  بالاخره خودت رو گم کردی یا راهت رو ؟

 - هر دو

 - یعنی چی ؟

-   یعنی راهی رو که به خودم می رسه گم کردم

-  خب یعنی چی؟

-  اِ خب یعنی گم شدم

-  نمیتونی از اول همینو بگی

 - همین رو گفتم

-  نخیر گفتی خودت رو گم کردی، دنبال راهت می گردی !

-  چه فرقی میکنه

 - خیلی هم فرق داره

 - باشه ببخشید … اوه نه … یعنی متاسفم

گل برای اولین بار خندید و باعث شد کوچولوی ما ذوق زده بگه:

 - خندیدی !

 - کی ؟!

 - تو !

 - من ؟!

-  آره تو !

-  کو بخندم ؟!

-  هنوزم رو لبت

گل اخم کرد و گفت:

-  غیر ممکنه !

 - قبلا نبود

 - ببین کوچولو من نخندیدم و نمیتونم بخندم

-  ولی خندیدی !

-  ما اینجا نمی خندیم

-  چرا ؟

-  دلیلی نداره

 - دليل نداره !؟

 - نه هیچی مگه خنده داره ؟

-  اینجا پر از همه چیه !

-  کو ؟

-  نمی بینی ؟!

-  نه

-  آفتاب رو نمی بینی ؟

 - خب ؟!

 - یعنی آفتاب به این قشنگی شادت نمیکنه ؟

-  به خاطر آفتاب باید بخندم ؟

 - به خاطر اینکه اینجا تاریک نیست

 - تاریک باشه مگه چی می شه !

-  تا حالا بود ؟

 - نه

 - پس نمیدونی تاریکی چه جوریه ؟

 - نه !

 - چشمت جایی رو نبینه ناراحت نمی شی ؟

-  شاید

 - خوشحال نیستی الان همه چی رو می بینی ؟

 - نمیدونم

 - آب رو چی ؟

 - آب باید بخندونه ؟!

 - وقت آب بازی شاد نیستی ؟!

گل با بی حوصلگی جواب داد:

 - من با آب بازی نمی کنم !

 - تا حالا خشک شده ؟

 - چی ؟

-  اين جوي کوچولو زیر ساقه هات ؟

 - نه

 - میدونی خشک بشه چی می شه ؟

 - آرررره، ولی هیچ وقت نمی شه

-  شاید یه روزی بشه !

-  غیر ممکنه !

-  هیچی غیر ممکن نیست !

-  خب كه چي !

-  مهم نیست نتونی آب بخوری یا نه ؟!

-  از یه جایی بالاخره میاد

 - از کجا ؟

-  از … از آسمون

-  نیاد چی ؟

 - اگه قرار زنده باشم میاد، اگرم نیاد یعنی وقتش رسیده

-  وقت چی ؟!

-  وقت مردن

-  ولی بعضی وقتها وقتش نرسیده و آب هم نیست

 - الان که هست

-  خب خوشحال نیستی هست ؟!

- نمیدونم …

-  این همه پرنده و پروانه قشنگ چی ؟!

 - اوه دست بردار برا یه مشت مزاحم دیگه نخواه شاد باشیم !

 - تنهایی دلت نمی گیره

-  من تنها نیستیم … دور و بر منو ببین پر از گل و درخت

-  ولی اونها نمی خوان به تو نزدیک بشن و حرفات رو گوش بدن

 - چرا نمی خوان ؟!

 - برای اینکه حوصله ندارن حرفای یکی مثل خودشون رو گوش بدن

 - خب ؟

-  خوشحال نیستی این همه دوست داری که ميان پيشت و حرفات رو گوش میدن ؟

گل ساکت ماند و کوچولوی ما با حسرت نگاهي به اطراف خودش انداخت و چشماش رو بست تا توی سرزمین دیگه ای به دنبال خودش و راهش بگرده !

* * * *

کوچولوی ما وقتی چشماش رو باز کرد، هیچی ندید یه لحظه فکر کرد شاید که هنوز بازشون نکرده، دستش رو به چشماش کشید دید نه بازه بازه، قلبش یهو شروع کرد به تاپ تاپ زدن.

-  وای کور شدم !

-  نه کور نشدی !

کوچولوی ما ترسید ولی حواسش بود مثل قبل از جاش نپره و بدتر عقب عقب نره، هر چند تو اون تاریکی اصلا مطمئن نبود عقب و جلویی باشه، پس سر جاش موند و تته پته کنان گفت:

 - کی … تو … تو کی هستی ؟

 - دستت رو بیار پایین

 - چی ؟

 - من این پایین کنار پاتم، دستت رو بیار پایین ؟

کوچولوی ما از جاش تکون نخورد، صدا گفت:

 - نترس من گاز نمی گیرم

 - آخ

-  چی شد ؟

-  ولی نیش می زنی

-  من که نیش ندارم

 - پس این چی بود رفت تو انگشتم

 - آ … ببخشید، حتما یکی از شاخه های خشک شدم بود

 - تو هم گیاهی ؟

-  من گل هستم

 - نمیتونم ببینمت

 - کمی صبر کنی آفتاب میاد

-  باشه

-  اینجا چیکار میکنی ؟

کوچولوی ما از ترس اینکه این گل هم کم حوصله باشه، خیلی خلاصه گفت:

-  گم شدم

 - اوه چه بد … میتونم کمکت کنم ؟

 - امیدوارم

گل با شادی لبخندی زد که کوچولوی ما ندید.

-  تنهایی ؟

-  بعضی وقتها که آفتاب در میاد پروانه ها پیداشون می شه

 - آفتاب کی میاد؟

-  هر وقت دلش خواست

-  کی دلش می خواد ؟

-  هیچ وقت نتونستم بفهمم

 - از تاریکی نمی ترسی

 - وقتي مي ترسم با صدای بلند می خونم

 - چی می خونی ؟

 - ترانه هایی که بهم یاد داده

 - کی ؟!

-  همونی که منو اینجا کاشت، بهم گفت وقتي تنهام و مي ترسم براي خودم بخونم

-  کی تو رو اینجا کاشت ؟

 - ندیدمش ! همیشه وقتی تاریک بود اومد

 - فكر مي كني الان اينجاست ؟!

-  مطمئن نیستم

 - چرا ؟

 - این اواخر طوری میاد و میره که متوجه نمی شم

 - پس از کجا می فهمی اومده ؟

 - بعد رفتنش صدای آب رو می شنوم

-  مگه اینجا آب نیست ؟

 - نه سخته آب رو به این طرف آورد

 - واقعن ؟

- آره، من بالای تپه هستم

 - اوه پس بدون آب چیکار میکنی ؟!

 - بارون می باره

 - کی ؟

 - بهار

 - فقط همین ؟

گل جوابی نداد و کوچولوی ما شرمنده از سوالش  با دستپاچگی گفت:

- می … می دونی بوی خیلی خوبی داری ؟

 - جدی ؟

 - آره

-  مرسی

گل سرخ شده بود، ولی کوچولوی ما باز ندید.

 - می خوای ببرمت جای دیگه ؟

-  نمی تونی

-  چرا نمی تونم ؟!

 - فقط اونی که کاشته میتونه

-  خب اون کجاست، برم دنبالش ؟!

 - نمی دونم

 - اگه مي تونه هر كاري بكنه چرا اينجا یه چشمه درست نكرد … پاي ساقه هات ؟!

 - قولش رو بهم داده !

 - کی عمل میکنه ؟

-  وقتی یه گل خوب و قشنگ شدم.

 - ولی تو برای خوب و قشنگ شدن به آب احتیاج داری!

گل ساکت موند و لحظه اي بعد گلبرگش میزبان شبنمی شد که به نظر می رسید خودش و راهش رو پیدا کرده بود.

.

پاییز1387

.

… This Too Shall Pass

فراسوی زمان

.

.Once a king called upon all of his wise men and asked them, ” Is there a mantra or suggestion which works in every situation, in every circumstances, in every place and in every time. In every joy, every sorrow, every defeat and every victory? One answer for all questions? Something which can help me when none of you is available to advise me? Tell me is there any mantra? “/?m

..

All the wise men were puzzled by the King’s question. They thought and thought. After a lengthy discussion, an old man suggested something which appealled to all of them. They went to the king and gave him something written on paper, with a condition that the king was not to see it out of curiosity. Only in extreme danger, when the King finds himself alone and there seems to be no way, only then he can see it. The King put the papers under his Diamond ring. m

.

Some time later, the neighbors attacked the Kingdom. King and his army fought bravely but lost the battle. The King had to flee on his horse. The enemies were following him. getting closer and closer. Suddenly the King found himself standing at the end of the road – that road was not going anywhere. Underneath there was a rocky valley thousand feet deep. If he jumped into it, he would be finished…and he could not return because it was a small road…the sound of enemy’s horses was approaching fast. The King became restless. There seemed to be no way. m

.

Then suddenly he saw the Diamond in his ring shining in the sun, and he remembered the message hidden in the ring. He opened the diamond and read the message. The message was – ” THIS TOO SHALL PASS”

.

The King read it . Again read it. Suddenly something struck him- Yes ! This too will pass. Only a few days ago, I was enjoying my kingdom. I was the mightiest of all the Kings. Yet today, the Kingdom and all his pleasure have gone. I am here trying to escape from enemies. Like those days of luxuries have gone, this day of danger too will pass. A calm came on his face. He kept standing there. The place where he was standing was full of natural beauty. He had never known that such a beautiful place was also a part of his Kingdom. m

.

The revelation of the message had a great effect on him. He relaxed and forgot about those following him. After a few minutes he realized that the noise of the horses and the enemy coming was receding. They moved into some other part of the mountains and were near him. m

.

The King was very brave. He reorganized his army and fought again. He defeated the enemy and regained his empire. When he returned to his empire after victory, he was received with much fanfare. The whole capital was rejoicing in the victory. Everyone was in afestive mood. Flowers were being showered on King from every house, from every corner. People were dancing and singing. For a moment King said to himself,” I am one of the bravest and greatest King. It is not easy to defeat me. With all the reception and celebration he saw an ego emerging in him. m

.

Suddenly the Diamond of his ring flashed in the sunlight and reminded him of the message. He open it and read it again: “THIS TOO SHALL PASS”.  m

.

He became silent. His face went through a total change -from the egoist he moved to a state of utter humbleness. If this too is going to pass, it is not yours. The defeat was not yours, the victory is not yours. You are just a watcher. Everything passes by. We are witnesses of all this. We are the perceivers. Life comes and goes. Happiness comes and goes. Sorrow comes and goes. m

.

.

فراسوی زمان

.

کمال طلبی از مرز بگذرد می شود وسواس

وسواس که از مرز بگذرد می شود دیوانگی

دیوانگی که از مرز بگذرد می شود آزادی

آزادی که از مرز بگذرد می شود اسارت

اسارت اگر از بین رود، معجزه است

و معجزه چون روی دهد

من به عقل سلیم شک میکنم و به ایمان

ایمان می آورم

.

.

فراسوی زمان

.

فرض بر محال اگر پیشگوی فوق العاده ای هم بود من هرگز برای شنیدن و فهمیدن از حوادث فردای مجهولم پیشش نمی رفتم، چه علاقه ای به دونستن از آینده ندارم. فهمیدن از آینده به نوعی تغییر دادن گذشته است و با تغییر گذشته من چیزی غیر از اینی که هستم، خواهم بود.

ما گذشته رو تغییر می دیم تا دیروز و امروز رنج نکشیم و وقتی باخبر از آینده باشیم انتخاب هایی می کنیم که باز مانع از رنج کشیدن ما در آینده باشه. در کل همه تلاش برای جلوگیری و پیشگیری از رنج و عذاب هست،  ولی …

خیالبافی فلسفی درباره ی علت و نیاز رنج ها چندان سخت نیست که برای فهمیدنش دست به دامان متفکران و صاحب نظران حکمت و عرفان بشیم. گرچه رنج می بریم ولی نمی شه تاثیر مثبت برخی از تجربه های ناخوشایند رو روی شخصیت آدم ها نادیده گرفت. وجود ما به این تیشه و ضربه ها نیاز داره تا شکل بگیره، و گرنه چیزی جز توده ای بی شکل و ناچیز نیست!

و سوال اینجاست کی با درک کامل از سختی و اتفاقات ناگوار آینده این مسیر رو برای کامل شدن، انتخاب میکنه؟ به نظر تنها بودیست های واقعی داوطلب هستن و با رها ساختن خودشون از تمایلات و وابستگی ها و غیره، شاید براستی جلوی این زخم خوردن های دردناک روگرفتن. که البته باز شک دارم رنج کشیدن انتخاب شده و تصنعی همون تاثیری رو داشته باشه که یک اتفاق طبیعی!

حتا رهایی عرفانی که ادبیات فارسی اسلامی سنگش رو به سینه میزنه، نقش و نگار خوش آب و رنگی بیش نیست، همون عارف محترم اگه با یکی از مشکلات ( ما هیچ حالا ) فرض کنیم همان ایوب شان(!) رو به رو می شد تردید دارم حتا قادر به حرف زدن بود چه رسد به سرودن آن اشعار نغز که ماده خام حافظه ی اساتید محترم دانشگاه های ایران فراهم آورده!

خلاصه اینکه فهم درست و نادرست سخت است و ما درجایگاهی نیستیم که درباره هیچ قضاوت کنیم! و من شاید الان اشتباه کردم که تجربه عرفا رو زیر سوال بردم !!!

.

.

.

.

فراسوی زمان

.

.

دلم تنگ شده برای باغی که دیگر نیست. برای آن جاده خاکی که بوته های گل محمدی همچون پرچینی از درختان میوه ی آن سو جدایش کرده بود، برای آن شامگاهی که برای چیدن آن گلها می رفتیم، و برای دستان کوچکم که به سوی آن بوته های پرخار ولی خوشبو و زیبا دراز می شد و تلاش می کرد نزدیک ترین گل را با کمترین دفاع و خونریزی از روی آن شاخه های ظریف نامهربان جدا کند و گاه شکست خورده سوزش آن خراش ها را تا فردا تاب می آورد.

اوایل خرداد بود که در ایوان خانه جلوی سبدهای بزرگ می نشستیم و گلها را پرپر می کردیم تا مادرم از گلبرگ های آن مربای گل قند آفتابی درست کند!  حشرات کوچک و بی آزاری به اندازه کفش دوزک که هرگز جای دیگری ندیده بودمشان و به نظر می رسید فقط درون این گل خاص قادر به زیستن هستن! با رژه های سردرگم دست هایمان را قلقلک می دادند وتلاشمان برای ساختن تاج گل از آنجا که با ساقه های کوتاه چیده بودیم بی نتیجه می ماند، و ناچار می شدیم به نشاندن شان میان موها بسنده کنیم.

امروز از آن باغ هیچ نمانده جز زمینی بایر، آبش خشک شده و قرار است کارخانه ی نمی دانم چه آنجا احداث کنند. انگار که هرگز وجود نداشت. انگار که سارومان از آنجا گذشته …

و میدانم بارها و بارها گفته ام، که آن روزها هرگز کامل نبود و با این حال سادگی اش بر پیچ و تاب، ناامیدی اش بر یأس، و هراسش بر ترسهای امروزم همواره برتری داشت!

.

.

فراسوی زمان

.

گرچه عظمت آنچه را که احساس میکنی زیر سوال نمی برم، چه این صلیب را به اندازه شانه هایمان می سازند و شیب جلجتا با پاهایمان مهربان هست.

با این حال وقتی از نبودن امکانات کافی برای خوش گذراندن رنج می بری، وقتی چند دقیقه پس از خداحافظی کردن با خیل عظیم دوستانت درباره ی تنهایی می نویسی، وقتی از پوچی زندگی ات، روزمرگی ها و یاس های فلسفی ات می گویی و با وجود همه این پوچیدن ها (!) هنوز کتاب دستت میگیری و فسانه ی افلاطون و دکارت و فوکو و … همه ی آنان را که سرانجام سردرگم بر خواب شدند، میخوانی  و یا می نشینی و فیلم های هنری فیلمسازان آرامان گرا را تماشا میکنی. یا با وجود موفقیت های بیشمارت، نسبت به جایگاهت در زندگی ابراز انزجار میکنی و شکوه از این که چرا مثل آن دیگری نیستی … بهتر است من، به حرمت هر آنچه که تجربه میکنم، سکوت کنم.

خواندن کتاب یا دیدن فیلم یا تمرکز بر مفاهیم یک اثر هنری هرگز خطا نبود، درواقع نشان می داد که به قول یونسکو هنوز کرگدن نشده ای. اما، آنها و هنر همه ابزاری هستند برای بیان بهتر، زیباتر و تاثیرگذارتر پرسشهایت. پرسش هایی که قدمت شان به هبوط آدم می رسد یا اگر خواستی تکامل گونه ی داروین (!) پرسش هایی که هرگز برای شان پاسخی نبود مگر در اشراق بودا، عشق عیسی و ایمان محمد.

پرسش های فرازمینی پاسخ های فرا زمینی می طلبد و آنکه براستی ظریفیت رنج هایش کامل میشود در خود نیازی به پرسیدن با آن روش های متنوع و متفاوت را نمی بیند. خستگی او فراتر از نیازش برای یافتن پاسخ است و گرچه این پایان داستان نیست و فرایند تکامل باورهایش تا لحظه مرگ، اگر هنوز دیوانه نشده باشد، ادامه دارد.

.

.

…………………………………

پ.ن: هرگونه شباهت با گفتن ها و نوشتن های احتمالی شما اتفاقی بود!

.

فراسوی زمان

.

میخواهی بدانی خدایی که هرگز نتوانستم ردایی سپید بپوشانم اش چه احساسی دارد وقتی تو چیزی ازش می خواهی و او به جای پاسخ، حکیمانه لبخند میزند! که لابد تو را وا میدارد عصیان کنی و مؤدبانه بیاندیشی که تا کی و چقدر می تواند بی توجه باشد به رنج هایت و یا اگر قدری سرکش باشی میگویی چقدر بی رحم است.

برای اینکه آن تبسم باستانی را تجربه کنی یک کتاب بخوان بعد بنشین فیلم اقتباسی آن را ببین یا اگر خواستی اول فیلم را ببین بعد کتاب را بخوان. حال که خوب می دانی آخر داستان چه می شود، یا حتا میتوانی به راحتی آخرهای احتمالی دیگر را که محرک های احتمالی دیگر ممکن است رقم بزند، حدس بزنی؛ وقتی آدم های توی کتاب می خندند یا گریه میکنند، به انتقام می اندیشند یا می بخشند، در آرامش اند یا خشمگین، امیدوارند یا در تاریکی و یأس غوطه ور، و البته بی خبر از پایانی که تنها تو از آن آگاهی …

حکیمانه تبسم کن!

شاید که این راز کوچک گوشه ی لبانت، بر شکیبایی ات برای ایستادن و یا توانایی ات برای رفتن، بیافزاید.

.

.

فراسوی زمان

.

.

تنها خیری که از این دانشگاه می بینیم، حیاط بزرگ با صفایش هست با کلی درخت میوه که الان شکوفه کرده و درختهای چنار اطرافش که هر کدام یک واحد مسکونی هشت یا نه طبقه است برای کلاغ هایی که توی عکس می بینید. پاییز و زمستان که فصل کوچ شان هست زیاد خبری نیست ازشان، ولی بهار، هر روز سمفونی از قار و قارشان توی حیاط اجرا می شود. شور و غوغایی به پا کرده اند که انگار اولین و آخرین بهار زندگی شان هست …

.

- چنان لبریزند از زندگی که به سیاهی شان حسادت میکنم.

.

.

فراسوی زمان

.

The death of which Star

make this Black hole in my chest

that absorbs all the things

even my Sighs

.

.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.